RSS
باد با خود می برد،آوای گوسفندان...هی هی چوپان را...
...
سوختن يکديگر را؛
شمعهايی که روشن کردی......***
دستانت را منتظر است ،
و شمعی تازه افروخته ...
پايان یک شعله......***
بنگر!ميان ابرها،
کلبه ای پنهان؛
به عهدم وفا کردم...
***
لحظه ای درنگ!کلبه ای؛
خستگی در کن؛
ابرها بهم گفتند...
کدامین پنجره
تمامي غروب را
به کلبه ام خواهد گشود
کلبه ام، در خموشی شهر...
با پنجره اي اما
رو به غروب خورشید...
چه راه دوری...
-مرغک تنها گفت-؛
رو به آبهای جنوب...
کی می آید...
توتهای سپید گفتند،
نیمکت باران خورده را...
تنهايی اش را
آويخته به شب؛
پروانه ی من...
از روزن بام
به مهمانیام آمده است
مهتاب...